دیشب 9/11/91
سلام عزیز دلم سلام نفسم چطوری خوبی مامانی
خدایا ممنونتم که به من اجازه دادی طعم شیرین مادر بودن را بچشم خدایا ممنون که یه همچین پسرگلی رو به من هدیه دادی خدایا ممنون بخاطر تمام نعمت هایی که به من دادی
گل پسر مامان این روزا بیشتر از همیشه شیرین شده و کلی حرف های جدید یاد گرفته و کلی کار جدید
دیشب خونه مامانی که بودیم آقا پسر ما گفت می خوام برم دستشویی و رفت ولی خیلی طول کشید وقتی مامانی رفت ببینه چرا نیومده بیرون دید به به گل پسری حسابی خودش رو خوشگل کرده بود و با آب جلوی موهاش رو داده بود به سمت راست و خیلی هم خوشگل شده بود تازه از دستشویی هم بیرون نمیومد و همونجا وایستاده بود به کار خودش ادامه می داد بعد خاله ررویا اومد دیدیش چه پسری داریم آخرش هم هر کاری می کردیم از دستشویی بیرون نمیومد و می گفت مامان دنیا بیاد ببینه
یکی دیگه از حرفای این روزات اینه که وقتی کسی ازت می پرسه آقا پوریا پسر کیه؟
می گی پسر مامانی و بابایی و بعد هم به خاله سعیده می گی بابا رضا بابای منه و بابای تو رامینه الهی من قربونت بشم شیرین عسل من
راستی شب قبلش هم خونه خاله رویا بودیم و اونجا هم پسر ما تا تونست با ابوالفضل آتیش سوزوند و هر کاری که اون می کرد پوریا تکرار می کرد
عزیز دلم امیدوارم همیشه شاد شاد باشی و زیبا زندگی کنی و لذت ببری از زندگیت و یادت نره که مامان خیلی خیلی دوست دارم


دیشب 9/11/91
